دو ماهی...

ما دوتا ماهی بودیم

توی دریای کبود

خالی از اشکای شور

از غم بود و نبود

پولکامون رنگارنگ

روزامون خوب و قشنگ

آسمونمون یکی

خونمون یه قله سنگ

خندمون موجارو تا ابرا می برد

وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد

تورای ماهی گیرا پر نمی شد

عاشقی تو دریا تنها نمی شد

خوابامون مثل صدف

پر مروارید نور

خود شدیم قصه ی ما

توی دریاهای دور

همیشه تک می زدیم

به حبابای درشت

تا که مرغ ماهی خوار

اومد و جفتمو کشت

دلش آتیش بگیره

دل اون خونه خراب

دیگه نوبت منه

سایش افتاده رو آب

بعد ما نوبت جفتای دیگس

روز مرگ زشت دلهای دیگس

ای خدا کاری بکن یادش نره

که یه ماهی این پایین منتظره

نمی خوام تنها باشم

ماهی دریا باشم

دوست دارم که بعد از این

توی قصه ها باشم!

/ 22 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
melisajo0on

ای وای دیر اومدم ببخشید کلاس بودم[شرمنده] خیلی قشنگ بود[دست][فرشته]

melisajo0on

ای وای دیر اومدم ببخشید کلاس بودم[شرمنده] خیلی قشنگ بود[دست][فرشته]

بهار

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند [گل]

مژگان

من خدا را دارم کوله بارم بر دوش سفري ميبايد سفري بي همراه گم شدن تا ته تنهايي محض سازکم با من گفت:هر کجا لرزيدي،از سفر ترسيدي،تو بگو از ته دل من خدا را دارم من و سازم چنديست که فقط با اوييم...

مریم

چقدر بی معرفت شدی حامد ...