تمنای آشنا...

خدا یک بار از من پرسید: تو چرا گناه می کنی؟ من در پاسخش سر به زیر افکندم و چشمهایم را بستم. خدا دست روی سرم کشید و گفت: پس کی توبه می کنی؟ من بیشتر خجالت کشیدم. گفت: من منتظرم .

فکر می کنم عاقبت خدا مرا ببرد به بازار، روی پیشانی ام بنویسد: فروشی!

ترا به خدا به هر قیمتی شده، بیا و چشمهایم را بخر، مگذار حسرت دیدنت تا ابد بر دلم بماند ...

من فاصله زیادی با خدا ندارم، اگر دستهایم را بالا بگیرم و روی پنجه پاهایم بایستم، می توانم با نوک انگشت هایم دامانش را لمس کنم ... و خدا فاصله زیادی با من ندارد، اگر لبخند بزند، ضربان قلبم تند می شود،... آنقدر از خدا اینجا می نویسم، تا باز بیاید و چشمهایم را ببوسد ...

/ 3 نظر / 12 بازدید
بهار

خیلی زیبا و دلنشین بود داداش با اجازه لینکت میکنم مطالبت خیلی با دلم هم ترانه است...

فریده مرادی

سلام مطالب عرفانی جالبی تو وبلاگت داشتی ،چند تاییشو خوندم و لذت بردم ممنونم از اینکه به وبلاگم سر زدی ممنونم براتون بهترینهارو آرزو میکنم

بهار

سلام مرسی بهم سرزدی وب تو هم زیباست مخصوصا این قسمت ، نوشته خودته؟