متفاوت ترین تبریک رمضان...

دلم گرفته ست و اینبار میدانم از چه رو می نالد ! بس است حرف های

تکراری و شکوهای معمولی .. بس است مدام آیه یاس خواندن در این

باغ سوخته .. من دلم تنگ است و نمیدانی چه می گویم .. از صدایم یا که

از خنده هایم به حماقت پوچ ذهنم خواهی رسید یا که به تناقضی آشکار؟

نمی دانم ! .. میدانی که خنده ام نه از شادی و نه از غم بلکه از بی وزنی

ست ! میدانی که وجودم بندست به یک تهدید تا فروپاشد از هم چون قطعه

های خرد شده گلدان اقاقی ؟! میدانی که اینجا ایستادنم دم بر نزدنم و فرو

خوردنم از برای آن است که روزگاری دوستت داشتم ! 

 

روزگاری نه چندان دور و نه نزدیک تو را بی دلیل دوست میداشتم .. بی

دلیل هوای بودنت از سرتا پایم چکه چکه میریخت چون ابر بهار .. بی دلیل

نگرانت بودم .. بی دلیل تحملت میکردم .. شاید چون دوستت داشتم ! 

اینک موج سنگین گذر زمان است که در من میگذرد

آری اینک این زمان است که چون آهن مذاب در من میگذرد چون جویبار

خون . گرمایش میسوزاند قلبم را تباه میکند و هرآنچه از تو درآن خاطره ای

بود ! .. اینک این گذر خمیده قامت سایه ام روی دیوار است که در تو

میگذرد چون روحی سرگشته و تنها .. به زیر عقربک های زمان خم شده

ست قامتم با نوزده و اندکی ماه !  


نمیدانم چرا نمی اندیشی که دیگر بس است ملال !؟؟

...این تو نیستی که مرا خطاب میکنی .. نه این تو نیستی که دیگر صدایم

نمیزنی .. من همان سایه سیاهم! همان تک گل دیوار .. همان خاطره

کودکانه .. همان لبخند زیرکانه .. من همانم که در کوچه های فراموشی

عمری ست باران قهر خورده ام .. من همانم که دیری ست تو را از دست

داده ام .. من برای تو همانم اگرچه تو همانی نیستی که می شناختم ! 

 

حرف نزن ... بغض نکن ... آه نکش ... ناله مکن ... سودی نیست ماندنم و

بودنت !


حتی اگر گریه نکنم تا نروی ... حتی اگر آه نکشم تا بنشینی

حتی اگر سکوت کنم تا بمانی ... حتی اگر اینبار بغضم را نشکنم ..

باید ببینی که دیگر سایه ام خسته تر از آنست که سنگینی سایه مغروری

را هم بر دوش بکشد .. ببین که دیگر مجالی نیست برای با هم بودن ! 


.........................

و اما برای تو که مرا میخوانی : ببخش اگه تلخ گفتم .. اگه بد گفتم .. اگه

نگفتم رمضون مبارک ! .. اگه نگفتم صد ماه به این ماه ها ..ماه پرخیرو برکت

مبارک !!

 

کاش باران باریدن میگرفت بر این آسمان تنگ و تاریک .. شاید دلتنگی ام با

بارش نم نمش کمی تسکین میافت ... پشت شیشه گویی باران میبارد و

در سکوت سینه ام دستی دانه اندوه میکارد . 

 

تو بمان که ماندنی ترین تویی .. تو بخوان که جلودانه ترین تویی .. تو بگوی

که زیباترین کلام تویی 



با آرزوی قبولی طاعات وعبادات شما دوستان عزیز

مارو هم از نگاها و دست های مهربونتون بی نصیب

 

 نذارید و از صمیم قلب دعا کنید..................

/ 41 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جواد معین

ای کاش علی شویم و عالی باشیم هم سفره کاسه سفالی باشیم چون سکه به دست کودکی برق زنیم نان آور سفره های خالی باشیم [گل]

مریم

سلام گلم وبلاگ قشنگی داری وقت کردی به وبلاگه منم سر بزن!!!!!!!![قلب]

همسفر

سلام لینکت کردم منم با اسم مسافران کوشه بلینک[نیشخند]

همسفر

سلام لینکت کردم منم با اسم مسافران کوشه بلینک[نیشخند]

مهدی

سلام وبلاگ جالبی داریداگر مایلید به وبلاگ من سربزنید وبلاگ گلهای وحشی به روز شد

فرشته

سلام اینم نظری که خواستی وبلاگت قشنگه فعلا بای

فرشته

سلام اینم نظری که خواستی وبلاگت قشنگه فعلا بای

مرضیه

وبت خوبه. ممنون که سرزدی[چشمک] بازم بیا