هیچ کس اشکی برای ما نریخت...

آه! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود !!!

وای ! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد

خون من ، فرهاد، مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی ،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بی ستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا نکرد ؟ نه!

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت         هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزیست حال و روزم دیدنیست      حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بروی زمین زل می زنم                       گاه بر حافظ تفائل میزنم

حافظ دیووانه فالم را گرفت                  یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم 

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

/ 20 نظر / 76 بازدید
نمایش نظرات قبلی
♥آیدا♥

سلام عزیزم خوبی؟؟ با 2 تا مطلب آپم. نظر یادت نره ها. در ضمن توی نظر سنجی هم شرکت کن. مرسی. منتظر حضور پر مهرت هستم.[گل]

off daughter

حلالم کن اگر دوری اگر دورم اگر با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم بگو عادت کنم بی تو که میدونی، نمیتونم که میدونی نفس هامو به دیدار تو مدیونم.

♥آیدا♥

سلام عزیزم من آپم خوشحال میشم بیای و نظر قشنگتو بگی.[بغل]

حسن

سلام به همسفر دل.چرا مدتیه به وبلاگ داداشت سفر نکردی و لینکشم که نکردی داش.ما که دوست داریم

سحر

سلام.ممنونم از حضورت.etemad.rozblog

شیما

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبایی داری خوشحال میشم به من هم سر بزنید .............................................. تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق، که نامی خوش‌تر از اینت ندانم. وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری، به غیر از زهر شیرینت نخوانم. تو زهری، زهر گرم سینه‌سوزی، تو شیرینی، که شور هستی از توست. شراب جام خورشیدی، که جان را نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست. بسی گفتند: – «دل از عشق برگیر! که: نیرنگ است و افسون است و جادوست!» ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است، اما … نوشداروست! چه غم دارم که این زهر تب‌آلود، تنم را در جدایی می‌گدازد از آن شادم که در هنگامه‌ی درد، غمی شیرین دلم را می‌نوازد. اگر مرگم به نامردی نگیرد: مرا مهر تو در دل جاودانی‌ست. وگر عمرم به ناکامی سرآید؛ تو را دارم که مرگم زندگانی‌ست. فریدون مشیری

شکیلا

یکی می پرسداندوه توازچیست؟ / سبب سازسکوت مبهمت چیست؟ / برایش صادقانه می نویسم / وبرای ان که بایدباشدونیست. ........ ........ سلام ممنون ازاین که سرزدی[قلب]لینکت کردم...حتمابازم بیا[لبخند]

شکیلا

شبگردی می کنم اما صدای نفسهایت را از پشت هیچ پنجره و دیواری نمی شنوم آسوده بخواب نازنینم شهر درامن و امان است : تنها خانه ی من است که در آتش می سوزد!!!