تاريخ : ۱۳٩٥/۱/۱ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : همسفردل

بنام خداوندی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد

این وب ناچیز مال من است

محصول خیالات وپریشان من است

خواهش دارم که کپیش نکنی

عشق به او عشق به ایمان من است

کدامین صفحه ی مرا خوانده ای؟

هر ورق من دردی پنهان است

بگو از من چه میدانی؟

نام من...با سرفصلی جاودانه یا مخدوش؟

چرا بسنده می کنی!!!

تنها به جلد زیبایم منگر

هر سطر من کتابی از نگفته هاست

باورت گرنیست بخوانش اندکی ...


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱٤ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : همسفردل

یه وقتایی هست که باید یه گوشه  لم بدی و جریان زندگیتو مرور کنی

وبگـــــــــــــــی به سلامتی خودم که اینقـــــــــــــدر تحمل داشتم ...


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۳ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نويسنده : همسفردل
 
وقتی یه دختر به خاطر یه پسر اشک میریزه
 
یعنی واقعا دوسش داره
 
 اما
 
 وقتی یه پسر به خاطر یه دختر اشک میریزه
 
یعنی هیچ وقت دیگه نمیتونه دختر دیگه ای رو مثل اون دوست داشته باشه.
 
بسه پسر کوبیدن مشت به  در و دیوار
 
کسی نمیشنوه صداتو انگار
 
سیم گیتار زیر انگشتای من
 
ملودی اشکارو  مینوازند
 
این دل اصلا ارزش نداشت
 
ای کاش من مرده بودم
 
یا که از اول آخرو خونده بودم

برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٧ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نويسنده : همسفردل

آه! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود !!!

وای ! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد

خون من ، فرهاد، مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی ،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بی ستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا نکرد ؟ نه!

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت         هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزیست حال و روزم دیدنیست      حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بروی زمین زل می زنم                       گاه بر حافظ تفائل میزنم

حافظ دیووانه فالم را گرفت                  یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم 

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۳ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نويسنده : همسفردل

پرواز ملکوتی عمه عزیزم شانه های احساسم را خمیده کرد چند روزی است که بر فراق ناباورانش میگریم و این تقویم ورق میخورد و او نیست.

بار الهی به اوج تمام آسمانت
به سنگینی شانه های زمینت
صبری عطا فرما و قدرت اشکی
که ببارانم  دلتنگیم را و باز
بارانی شود احساسم

برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٧ | ٢:٥٠ ‎ب.ظ | نويسنده : همسفردل

خداوندا... !

به دلهای شکسته

به تنهایان در غربت نشسته

به آن عشقی که از نام تو خیزد

بدان خونی که در راه تو ریزد

به مسکینان از هستی رمیده

به غمگینان خواب از سر پریده

به مردانی که در سختی خموشند

برای زندگی جان می فروشند

همه کاشانه شان خالی از قوت است

سخنهاشان نگاهی در سکوت است

به طفلانی که نان آور ندارند

سر حسرت ببالین میگذارند

به آن « درمانده زن » کز فقر جانکاه

نهد فرزند خود را بر سر راه

به آن کودک که ناکام است کامش

ز پا میافکند بوی طعامش

به آن جمعی که از سرما بجانند

ز « آه » جمع، « گرمی » میستانند

به آن بیکس که با جان در نبرد است

غذایش اشک گرم و آه سرد است

به آن بی مادر از ضعف خفته

سخن از مهر مادر ناشنفته

به آن دختر که نادیدی گناهش

عبادت خفته در شرم نگاهش

به آن چشمی که از غم گریه خیز است

به بیماری که با جان در ستیز است

به دامانی که از هر عیب پاک است

به هر کس از گناهان شرمناک است

دلم را از گناهان ایمنی بخش

به نور معرفت ها روشنی بخش . . .


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱۳ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : همسفردل

همیشه همین است... گاهی زود می فهمیم و گاهی دیر...!

 اما به حتم در تمام سختی ها و خوشی ها و در تمام روزها و شبها در تمام داشته ها و نداشته هایمان

حکمتی از سر رحمت و مهربانی نهفته حکمتی که من و تو از آن بی خبریم و

رحمتهایی که گاهی دیر می فهمیم و گاهی هرگز نمی فهمیم...

کاش یاد می گرفتیم تسلیم محض او باشیم...

کاش یاد می گرفتیم که بعضی چیزها از اختیار ما بیرون است....

کاش یاد می گرفتیم که دست های کوچک و ناتوان بندگی ما

برای عوض کردن خیلی چیزها بسیار ناتوانند...

همیشه رحمت خدا در حاجت روایی ما نیست... گاهی رحمت خدا در نداشته های ماست...!


برچسب‌ها: